تمام دوست داشتنی هایم اینجاست...

تو که دلواپسم باشی...


 


صبور ِ مهربان !

مي دانم تمام لحظه هايم با توست

مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني

مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد.

مي دانم؛ همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم؟ نفسم مرا به سويي مي کشد

و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده

تو بگو چه کنم؟ تو نشانم بده راهي که بهترين است

زیبای تا همیشه! 

من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، 

من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم

من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس، 

من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم... 

من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، 

من از ماندن چون مرداب مي ترسم

من از ماندن،

من از رفتن ،

خداوندا!

من از خود نيز مي ترسم  

پناهم ده ! 

که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...

 

 .

.

 

پ.ن: 

این روزها نمیدونم باید چیو به خاطر بسپرم؟؟

عادت می کنم بعد اسمشو می ذارم دوست داشتن... خوب مسخره اس دیگه ...

+ تاريخ پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 15:15 نويسنده جوانه |